« داستانی و غیر داستانی (بخش دوم) | صفحه‌ی اصلی | هنر ترجمه »

هنر ترجمه

گفتگویی با ویلیام وی‌ور (بخش دوم)

- اجازه بدهید اندکی هم درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه حرف بزنیم. نویسنده‌های مختلفی که با آنها کار کرده‌اید، چه تفاوت‌هایی با هم داشتند؟ کدام یک مشکل‌تر بوده؟ کدام یک مطلوب‌تر؟ و کدام یک دردسر بیشتری داشته است؟

 

وی‌ور: السا خیلی دردسر داشت. راستش، آلبرتو عادت داشت بگوید او یک رگش به جادوگرها می‌خورد. اما بایستی اذعان کنم که از هنر غیبگویی بی‌بهره نبود. هنگامی که رمان تاریخ او را ترجمه می‌کردم، خانه و زندگی‌ام در توسکانی بود. السا تقریباً هر روز صبح زنگ می‌زد. من به او گفته بودم که صبح‌ها از ساعتی که بیدار می‌شوم، شروع می‌کنم به کار تا ساعت حدود ده و نیم که قهوه‌ای می‌خورم و پس از استراحت کوتاهی دوباره کار می‌کنم تا ظهر. همین شد که همیشه رأس ساعت ده و نیم زنگ می‌زد، به تصور اینکه وقت استراحتم است. علت اینکه من حدود این ساعت کار را متوقف می‌کردم، این بود که می‌خواستم نیم ساعتی به ترجمه‌ام فکر نکنم. اما او زنگ می‌زد و شروع می‌کرد به پرس و جو. مثلا می‌گفت: "در صفحه‌ی 379 که فلان کلمه را به کار برده‌ام، تو قصد داری چه کلمه‌ای در مقابل آن به کار ببری؟" و من می‌گفتم: "السا، من تازه رسیده‌ام به صفحه‌ی 123، هیچ  نمی‌دانم در آن صفحه از چه کلمه‌ای استفاده خواهم کرد." اما این جواب، مانع و رادع پرس و جوی مجدد او نمی‌شد و او تقریبا هر روز، سر ساعت ده و نیم زنگ می‌زد و صبح مرا خراب می‌کرد. سرانجام نشستم و نامه‌ای به او نوشتم: "السای عزیز! من تصمیم گرفته‌ام این کار را متوقف کنم. به نظرم بهتر است یک نفر دیگر را برای این کار پیدا کنی. اگر نظر مرا بخواهی، کار ترجمه‌ی این کتاب، درست پیش نمی‌رود." یک نسخه از آن را برای ناشر و نسخه‌ای هم برای کارگزارم آماده کردم، نامه‌ها را توی پاکت پست هوایی قرار دادم و بستم و گذاشتم روی میز هال تا صبح فردا بیندازم توی صندوق پست. همان موقع السا زنگ زد و گفت: " تلفن کرده‌ام بگویم که این آخرین بار است به تو تلفن می‌کنم، چون متوجه شده‌ام که این تلفن‌ها هیچ به کار تو کمک نمی‌کند." تو گویی ذهن مرا خوانده باشد. من فکر کردم همه‌ی آن نامه‌ها را پاره کرده و به دور انداخته‌ام. اما سال‌ها بعد که یکی از شاگردانم کاغذ پاره‌هایم را زیر و رو می‌کرد، گفت: "بیل! معنی این نامه‌ی عجیب و غریب که خطاب به السا مورانته نوشته‌ای چیست؟" من این جریان را بکلی فراموش کرده بودم. او واقعاً مشکل‌ترین نویسنده‌ای بوده که من کار کرده‌ام. اما مطلوب‌ترین آنها، بی هیچ شک و تردید، اومبرتو اکو است. نه تنها به این دلیل که نوشته‌هایش بسیار دلنشین‌تر اند، بلکه به این دلیل که او نیک آگاه است که موقع ترجمه، بایستی برخی کلمات را عوض کرد.  

 

- او بیش از سایر نویسنده‌‌ها با زبان‌های دیگر آشنایی دارد. انگیسی ِ کال‌وینو چطور بود؟        

 

وی‌ور: کال‌وینو خودش فکر می‌کرد انگلیسی‌اش خوب است، اما به آن خوبی هم نبود. آدم بسیار بدقلقی بود. اما اکو یک هوا با بقیه فرق دارد. یک بار داشتم مقاله‌ای از او را که درباره‌ی رمان نام گل سرخ نوشته بود ترجمه می‌کردم. در این مقاله، او درباره‌یء عنوان کتاب بحث می‌کند و می‌گوید: "هر چیزی که نام گل سرخ در آن باشد، عنوان خوبی است." بعد فهرستی از یک سری چیزهای ایتالیایی و لاتین را می‌آورد از قبیل Rosa Mistica و غیره. البته، من در ترجمه‌ام، چند تا گل سرخ دیگر هم ردیف کردم، مثلRose, thou art sick و Rose  Aylmerو از این قبیل. وقتی که نشانش دادم، گفت "عالی است!" بعد گفت: "چرا از Too Many Rings Around Rosie اسمی نبرده‌ای؟" پرسیدم: "اصلاً چی هست؟" گفت: "یک ترانه‌ی معرکه است. می‌خواهی بشنوی؟" گفتم: "نه، لزومی ندارد." اما او صفحه‌اش را فوری گذاشت روی گرامافون. این شد که نام این ترانه هم وارد متن ترجمه شد. یادم نیست که بعداً آن را حذف کردم یا نه. این هم نظر او بود در زمینه‌ی همکاری در ترجمه. یک منتقد آمریکایی در نقدی درباره‌ی پاندول فوکو از ترجمه تعریف کرده بود، اما دست آخر نوشته بود: "به نظر می‌آید که مترجم در متن اصلی دخل و تصرف زیادی کرده است،" و بعد توی پرانتز آورده بود: "من دلم می‌خواهد بدانم مترادف ایتالیایی couldn’t tell shit from Sinola چیست؟" من البته حالا یادم نیست این عبارت را در مقابل چه تعبیری آورده‌ بودم، اما این هم از آن حرف‌هاست!

 

- وجه تمایز شاخص اکو با سایر نویسنده‌ها این است که او یک روشنفکر اصیل و صادق است.

 

وی‌ور: من نمی‌خواهم بگویم که دیگران "نویسندهء محض" بودند، اما بایستی اذعان کنم که ذهن‌شان در حوزه‌ی دیگری سیر می‌کند. او از آن نوع آدم‌هایی است که ایتالیایی‌ها به آنها می‌گویند studioso که ما در مقابل آن کلمه‌ی "محقق" scholar) ( را به کار می‌بریم، اما معنی آن کمی گسترده‌تر از "محقق" است. او شیفته‌ی واژه‌ها و اندیشه‌هاست. از نوشتن رمان‌هایش لذت می‌برد و با آنها کلی حال می‌کند. او را به هیچ وجه نمی‌توان نویسنده‌ای رنج‌کشیده بشمار آورد. قصد او این است که کتاب‌هایش موجب سرگرمی و تفریح خوانندگان بشوند. او شخصیت‌هایی می‌آفریند که نمی‌توانند ایتالیایی حرف بزنند، اما آمیزه‌ای از زبان‌های گوناگون را به کار می‌برند. و نیک آگاه است که این پاراگراف‌ها را مترجم بایستی به تمامی دوباره در زبان مقصد بازآفرینی کند. همین پارسال داشتیم با هم شام می‌خوردیم و او ضمن اینکه داستان کتاب تازه‌اش را در یک رستوران خیلی شلوغ برای من تعریف می‌کرد، گفت: " با اولین صفحات این یکی کلی حال خواهی کرد،  چون همه‌اش را به یک زبان من‌درآوردی نوشته‌ام!"

 

- یک چنین چیزی ممکن است برای شما به کابوسی بدل شود و یا واقعیت یافتن یک رؤیا باشد، چون دست‌تان باز است که هر کاری می‌خواهید بکنید.       

 

وی‌ور : درست است. حالا که در خدمت شما هستم، آن صفحات اول را خوانده‌ام و هیچ نمی‌دانم چه خاکی به سرم خواهم کرد. دیوانگی محض است!

 

- می‌شود آن پاراگراف را عیناً توی متن انگلیسی هم آورد، چون اگر یک زبان من‌در‌آوردی است، هر کاری هم بکنید، کسی از آن سر در نخواهد آورد. این طور نیست؟

 

 وی‌ور: بخش اعظم کتاب در قرن سیزدهم اتفاق می‌افتد، و شخصیتی در آن هست که تنها زبانی که می‌داند گویش دست و پا شکسته‌ای از اهالی ولایت پیه‌مونتی است اما کمی هم البته لاتین می‌داند و سعی دارد نویسنده بشود. خودش نمی‌داند به چه زبانی دارد چیز می‌نویسد. مخلوط غریبی است از لاتین آکنده از غلط‌های املایی و همان گویش پیه‌مونتی که به صورت فونتیک نوشته شده است. خوشبختانه زبان ایتالیایی، یک زبان فونتیک است، بنابراین هر ایتالیایی می‌تواند آن را بفهمد. ولی ما در زبان انگلیسی، مترادفی برای این شیوه‌ی نوشتن نداریم، چون که انگلیسی به صورت فونتیک نوشته نمی‌شود.

 

- شاید بتوان آن را به یک نوع اسپرانتوی قرون وسطایی برگرداند؟ 

           

وی‌ور: هنوز نمی‌دانم چه کارش خواهم کرد. دیشب داشتم ضمن صحبت با یکی از شاگردان سابقم، این ماجرا را برایش تعریف می‌کردم، و او گفت: "خدا به دادت برسد، طرف شدن با چنین مسئله‌ای آن هم در همان شروع کتاب؟" و من گفتم: "ولی من کار را با این صفحات اول شروع نخواهم کرد. از صفح‌ی ده شروع خواهم کرد، و بعد از اینکه کل کتاب تمام شد، به این صفحات اول بر می‌گردم."

 

- کال‌وینو چطور بود؟

 

وی‌ور: ترجمه‌ی آثار کال‌وینو، از بسیاری جهات، کار مشکلی نبود، چون که نوشته‌های او بسیار ادبی‌اند، و نثر ادبی یا نوشتاری بس ساده‌تر از ترجمه‌ی گویش‌ها و طرز حرف زدن مردم عادی است. اما از یک لحاظ دیگر، ترجمه‌ی آثار او چندان هم ساده نبود. در نثر او، هر ویرگول و هر صدایی اهمیت دارد، و مسئله فقط پیدا کردن معانی و مترادف‌های صحیح نیست، بلکه مهم آن است که ضرباهنگ خراب نشود، و لحن و وزن کلام کاملا درست از آب در بیاید. با اینکه خودش اهل علم و دانش نبود، اما والدینش، هر دو، در رشته‌های علوم مختلف تحصیل کرده و کار کرده بودند. و او خودش خیلی دوست داشت کتاب‌های علمی بخواند. تسلط کاملی بر واژگان فنی و علمی داشت که من ندارم. مثلاً یکباره عاشق این یا آن کلمه یا اصطلاح فنی می‌شد، و اصرار می‌کرد که این کلمه‌ها در ترجمه آورده شوند، در نتیجه مرتب به تصحیح ترجمه‌های من می‌پرداخت و این کلمات را وارد متن می‌کرد، و در واقع، به این ترتیب داشت متن ایتالیایی را بازنویسی می‌کرد. یکی از مسائلی که من با کال‌وینو داشتم این بود که او فکر می‌کرد انگلیسی را خوب می‌داند. عاشق یک کلمه‌ی انگلیسی می‌شد. گاه و بیگاه با همان انگلیسی خودش، با جمله‌ای در ترجمه ور می‌رفت. مثلا یک بار سر از پا نشناخته، عاشق و شیدای کلمه‌ی feedback شده بود، و متوجه نبود که این کلمه در تداول آمریکایی معانی دیگری دارد، از قبیل بند آوردن (closure)  یا از کنترل خارج شدن (spinning out of control)، یا مثلاً صدایی که مدام از تلویزیون بشنوید. یک اصطلاح است و به کلیشه تبدیل شده است، و دیگر نمی‌توان از آن استفاده کرد، چون معنی ادبی خود را از دست داده است. اما از نظر او، کاملاً تازه و بکر بود. فکر می‌کرد خیلی تفریح دارد و مدام (هنگام بازبینی متن ترجمه) آن را توی متن می‌گنجاند در حالیکه اصلا جایش نبود، و من مدام آن را حذف می‌کردم. سر انجام، نمونه‌های چاپی نهایی که از چاپخانه رسید، دیدم که باز آن را توی ترجمه گنجانده است و برای آخرین بار حذفش کردم. و متاسفم که بایستی عرض کنم پیش از آنکه کتاب به دست کال‌وینو برسد، درگذشت، و ندید که من چه بر سر نوشته‌اش آورده‌ام.

 

- استانلی الکین[i] یک بار نامه‌ای از مترجم ژاپنی‌اش دریافت کرد که می‌گفت: " دارم روی رمان شما کار می‌کنم اما بعضی کلمه‌ها را نمی‌توانم توی فرهنگ لغات خودم پیدا کنم، مثل motherfucker و scumbag." شما هیچ با این جور موارد روبرو شده‌اید؟

 

وی‌ور: بله، پازولینی نمونه‌ی خوب آن است. از او بود که یاد گرفتم ما آمریکایی‌ها چه فرهنگ فقیری از لحاظ فحش و ناسزا داریم. منظورم این است که از حد motherfucker که گذشتید چه خاکی باید به سر کرد؟ در میان پنجاه و اندی کتابی که تا کنون ترجمه کرده‌ام، زندگی وحشی پازولینی احتمالا مشکل‌ترین آنها بوده و کمترین رضایت خاطر را از آن دارم. اگر قرار بود امروز دوباره ترجمه‌اش کنم، مطمئن نیستم که متن بهتری به دست می‌آمد. بعضی کتاب‌ها، از قبیل آثار پازولینی، واقعا در مقابل ترجمه، استقامت نشان می‌دهند.

 

- به خاطر لهجه‌ها؟

 

وی‌ور: بله، به خاطر لهجه‌هایی که هم در گفتگوها به کار می‌برد و هم در توصیف‌ها. او درباره‌ی بر و بچه‌هایی می‌نویسد که در سال‌های دهه‌ی پنجاه و اوائل دهه‌ی شصت در زاغه‌نشین‌های رم زندگی می‌کردند. والدین‌شان از جنوب آمده بودند، یعنی از سیسیل یا کالابریا، و بیکار بودند، و در زاغه‌های ساخته و پرداخته از کارتن‌های پیانو و جعبه‌های چوبی یا حلبی می‌زیستند. فرش زیر پایشان، زمین خاکی بود، و در نهایت فقر سر می‌کردند. این بچه‌ها به لهجه‌ای حرف می‌زدند که دیگر وجود ندارد، و مخلوطی بود از گویش کالابریایی والدین‌شان و لهجه‌ی رمی آن زمان – که همواره در حال تغییر و تحول است – و گویش رسمی ایتالیایی که در مدرسه یاد می‌گرفتند. برخی عبارات اصطلاحی را مورد استفاده قرار می‌دادند اما آنها را اندکی غلط به کار می‌بردند. امروزه این بر و بچه‌ها خودشان یک لشکر نوه دارند، و این نوه‌ها به گویش رایج ایتالیایی حرف می‌زنند. یعنی دنیایی است که دیگر وجود خارجی ندارد.

            بعضی از مشکل‌ترین عبارت‌ها در ترجمه‌‌ی ایتالیایی به انگلیسی، کلمات قلمبه و سلمبه (از قبیل آنچه که در نثر اکو می‌توان یافت) نیستند، بلکه چیزهای ساده‌ای هستند از نوع مثلا buon giorno   . این اصطلاح را شما چگونه به  انگیسی بر می‌گردانید؟ ما در انگلیسی نمی‌گوییم good day، مگر در استرالیا. باید آن را ترجمه کرد good morning یا good evening یا  good afternoon یا hello. علاوه بر اینکه باید بدانید که صحنه‌ی مربوطه چه موقعی از روز اتفاق می‌افتد،لازم است کشف کنید که در کدام منطقه از ایتالیا اتفاق می‌افتد، زیرا در بعضی مناطق، سر ساعت 1:00 بعد از ظهر از اصطلاح buona sera استفاده می‌کنند که یعنی good evening. یعنی درست لحظه‌ای که از سر میز ناهار بلند می‌شوند، عصرشان شروع می‌شود. بنابراین کسی ممکن است بگوید buona sera، اما شما نمی‌توانید آن را ترجمه کنید به good evening چون که صحنه در ساعت سه بعد از ظهر اتفاق می‌افتد. پس مترجم نه تنها زبان را باید بداند، بلکه بایستی با عادات و رسوم زندگی روزمره‌ی مردم آن کشور هم آشنایی داشته باشد.

 

- در این مدت بیش از پنجاه سالی که به ایتالیا رفت و آمد داشته‌اید، هیچ متوجه این نکته شده‌اید که کشور ایتالیا یا زبان ایتالیایی، مثل سایر کشورها و زبان‌ها، همگون‌تر شده است و لهجه‌ها و گویش‌های محلی دارند به نحو فزاینده‌ای همانندتر می‌شوند؟

 

وی‌ور: بله، خیلی زیاد. در دهه‌ی پنجاه یک نظرخواهی انجام شد که در دهه‌ی هشتاد هم تکرار گردید، و سؤال این بود که: "تا چه حد از لهجه‌ی محلی استفاده می‌کنید؟ آیا فقط به یک لهجه‌ی خاص حرف می‌زنید؟  آیا در خانه از لهجه استفاده می‌کنید و در بیرون از خانه به گویش استاندارد ایتالیایی حرف می‌زنید؟ یا فقط و فقط به گویش استاندارد حرف می‌زنید؟" حالا آمار و ارقام دقیق را درست به خاطر ندارم، اما پنجاه سال پیش مثلاً سی در صد گفته بودند "فقط گویش محلی" و پانزده در صد "فقط گویش استاندارد"، اما در دهه‌ی هشتاد، پنج در صد گفته بودند "فقط گویش محلی" و پنجاه در صد یا بیشتر گفته بودند "فقط گویش استاندارد". در توسکانی که زندگی می‌کردم، باغبانی داشتم. در اوائل دهه‌ی شصت که تازه با او آشنا شده بودم،  وقتی که توی باغ بودیم و از او می‌پرسیدم: "فکر می‌کنی امروز باران بیاید؟" نگاهی به آسمان می‌انداخت، انگشت اشاره‌اش را می‌لیسید و توی هوا نگاه می‌داشت و می‌گفت: "نه، فکر نمی‌کنم باران بیاید، مثل اینکه هوا خوب خواهد بود." بیست سال بعد که از او همان سؤال را می‌پرسیدم، می‌گفت: "راستش مثل اینکه یک جریان هوای خوش دارد از شمال اروپا به طرف ما می‌آید..." یعنی از یارو کارشناس هواشناسی تلویزیون نقل قول می‌کرد که البته همیشه هم غلط است. زمانی که انگشت اشاره‌اش را می‌لیسید، پیشگویی‌اش خیلی درست‌تر بود! آشکار بود که نه تنها گویش او فرق کرده بود، بلکه زندگی روزمره‌اش هم تحت تأثیر تلویزیون قرار گرفته بود.   

 

- تفاوت بین ترجمه‌‌ی یک متن کاملا علمی یا تجاری و ترجمه‌ی یک متن ادبی چیست؟

 

وی‌ور: در رمان تاریخ (اثر السا مورانته) یک بخش کامل به توصیف موتورسیکلت هارلی دیویدسن اختصاص دارد، و پر است از اصطلاحات فنی، که بعضی از آنها را السا به همان صورت انگیسی استفاده کرده بود. من هیچ اطمینان نداشتم که السا این اصطلاحات را به درستی به کار برده است، و شناخت درستی هم از مکانیسم موتورسیکلت نداشتم، چون در سنین جوانی شاید فقط دو بار سوار موتورسیکلت شده بودم. پس رفتم و توی راهنمای تلفن رم، شماره‌ی نمایندگی مجاز هارلی دیویدسن  را پیدا کردم و ازشان پرسیدم: "کسی آنجا هست که زبان مادری‌اش انگلیسی باشد؟" آنها یک نفر انگلیسی پیدا کردند، و من موضوع را با او در میان گذاشتم.  از او پرسیدم: "مترادف انگلیسی تک سیلندر چیست؟" یا "این ماس‌ماسکی که فلان را به بهمان وصل می‌کند اسمش چیست؟" و از این قبیل چیزها. او هم همه چیز را تمام و کمال برایم توضیح داد. تازه متوجه شدم که السا همه‌ی اصطلاحات را به درستی استفاده کرده بود. ظاهرا او هم همان کاری را کرده بود که من کرده بودم، یعنی رفته بود به یک تعمیرگاه هارلی دیویدسن و پرسیده بود: "این چیست و آن چه نام دارد؟" و همه چیز را بی‌کم و کاست یادداشت کرده بود.

 

- شما چند سالی است که به تدریس ترجمه مشغولید. سر کلاس، چکار می‌کنید که شاگردانتان تجربه‌ی عملی پیدا کنند؟ و اصولاً چه کسانی در کلاس شما نامنویسی می‌کنند؟

 

وی‌ور: دانشجویان زیادی هستند که علاوه بر زبان‌های ایتالیایی و فرانسه و آلمانی، در کلاس آموزش زبان‌های چینی و روسی هم نامنویسی می‌کنند. گاهی یکی دو دانشجوی خارجی هستند که می‌خواهند از طریق ترجمه از زبان مادری‌شان به انگلیسی، در واقع زبان انگلیسی‌شان را تقویت کنند. کسانی که زبان مادری‌شان انگلیسی است، به آنها خیلی کمک می‌کنند. همه به هم کمک می‌کنند.  وقتی که در "کلمبیا" تدریس می‌کردم، دختری بود که شعری را از روسی به انگلیسی ترجمه کرده بود، و بیتی را به این صورت درآورده بود ...Neither storm nor tempest can، و من به او گفتم: "آشکار است که شاعر خواسته است به تضادی اشاره کند، حال آنکه storm و tempest به نظر من هم معنی اند." و ازش پرسیدم: "کلمه‌ای که تو به جایش storm گذاشته‌ای چیست؟" و او کلمه‌ی روسی مربوطه را گفت. بعد از او پرسیدم: "می‌توانی این کلمه را در یک جمله‌ی روسی به کار ببری و بعد آن را به انگلیسی ترجمه کنی؟" و او هم این کار را کرد. بعد به او گفتم: "حالا همین کار را با آن یکی کلمه تکرار کن." و او هم یک جمله‌ی روسی با آن کلمه‌ی دیگر ساخت و به انگلیسی ترجمه کرد. آخر کار، معلوم شد که کلمه‌ی اول، طوفان زمستانی (همراه با برف و بوران) است و دومی یک طوفان تابستانی (همراه با رعد و برق). او در واژه‌نامه‌ی روسی- انگلیسی دنبال آن کلمه‌ها گشته بود، و دیده بود در مقابل هر دو نوشته‌اند: " storm, tempest". درس خوبی هم بود در باره‌ی اینکه چقدر بایستی به این واژه‌نامه‌ها اعتماد کرد. سر کلاس، وقت زیادی را صرف مکاشفه در تفاوت بین واژه‌های شبیه هم می‌کنیم، از قبیل desk و writing table. مثلاً وقتی که کسی می‌گوید writing table شما چه چیزی در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ و وقتی که می‌گوید desk چه چیزی؟ و چه موقع از این یک یا از آن یک استفاده باید کرد؟ اینجا از کدام یک باید استفاده کنیم؟ گاهی جوابی پیدا نمی‌کنیم. مسئله وجود دارد، اما راه حلی برای آن وجود ندارد، که در این صورت، بایستی از غریزه سود برد.

 

- در جریان تدریس ترجمه، به نظر شما، برای دانشجویان آسان‌تر است که برای تمرین از آثار معاصران استفاده کنند یا از آثار نویسندگان قدیم؟

 

وی‌ور: آنها خودشان متنی را که می‌خواهند ترجمه کنند، انتخاب می‌کنند. من معمولا سعی می‌کنم مانع آن بشوم که به ترجمه‌ی شعر بپردازند، چون که این کار یک رشته مسائلی را به همراه دارد که من خودم احساس نمی‌کنم قادر به حل آنها باشم، گرچه دانشجویان به هر حال به هر مقوله‌ای که دلشان بخواهد خواهند پرداخت. همیشه دلم می‌خواهد که دست کم یکی از آنها دست به ترجمه‌ی نمایشنامه‌ای بزند، زیرا ترجمه‌ی دیالوگ یک مقوله‌ی کاملاً جداست. در ترجمه‌ی دیالوگ، آدم دستش بازتر است، و باید آنچه را که ترجمه می‌کند، در ذهن خودش اجرا کند. در ترجمه‌ی  نثر، من به هر حال این کار را می‌کنم. وقتی که روی ترجمه‌ای کار می‌کنم، نتیجه را سر کلاس به آنها نشان می‌دهم تا بدانند به چه کاری مشغولم و کار چگونه پیش می‌رود. و گاهی، به قول کال‌وینو، یک feedback          فرد اعلا نصیبم می‌شود. این جوان‌ها بسیار تیزهوش‌اند و عشق می‌کنند وقتی ازشان می‌پرسم: "در توصیف یک آدم خنگ، اگر بگوییم کمی خنگ است (  sort of dumb) یا  تاحدی خنگ است (kind of dumb ) چه فرقی می‌کند؟" من البته تفاوت چندانی بین این دو عبارت نمی‌بینم، اما آنها بحثی را سر می‌گیرند که بیا و ببین. ذهن‌شان حسابی به پرواز در می‌آید.

 

- مترجمی که در خارج زندگی می‌کند، مجبور است مرتب به آمریکا یا انگلستان برگردد تا زبان محاوره‌ای روز به گوشش بخورد و با زبان به طور زنده در تماس باشد. حالا در مورد شما قضیه برعکس شده است.

 

وی‌ور: اوائل، یک سال در میان (به آمریکا) بر می‌گشتم. بعد شد هر سال. بعد که مسئله‌ی تدریس به مدت یک یا دو ترم در "کلمبیا" و "پرینستن" پیش آمد، قضیه شکل دیگری پیدا کرد. از همان اولین لحظه‌ای که به تدریس پرداختم، از این کار لذت برده‌ام. تنها مسئله این بود که می‌خواستم به ایتالیا برگردم. بعد دیدم که از تدریس در "کالج بارد" خیلی خوشم می‌آید. جای بسیار محشری است و کار خیلی جالبی است. یک نفر یک بار ازم پرسید: "دلت برای ایتالیا تنگ نمی‌شود؟" و بایستی عرض کنم که نه! دلم برای چهل سالگی‌ام تنگ می‌شود. برای وقتی که نصف سن فعلی‌ام را داشتم. اما کیست که این احساس را نداشته باشد؟ اولاً که ایتالیا دیگر آن کشوری که بود، نیست. دوم اینکه بیشتر دوستانی که داشتم، از من مسن‌تر بودند و حالا عمرشان را داده‌اند به من وشما. رم دیگر آن شهری نیست که من در آن زندگی می‌کردم. امسال تابستان شش هفته‌ای در رم گذراندم، و خیلی هم خوش گذشت، اما کمی احساس تنهایی می‌کردم، چون تابستان بود و عده‌ی زیادی از آشنایان به ییلاق رفته بودند، اما عده‌ی خیلی بیشتری به سفر آخرت رفته بودند! مثل دیدار از مکان‌هایی بود که خاطرات خوشی از آنها داری، که هیچ بد نیست، اما من دلم نمی‌خواهد در این "خاطره‌سرا" زندگی کنم. "بارد" تر و تازه و زنده است، و جنبه‌ی خوب کار تدریس این است که هر سه ماه، یک گروه تازه به کلاسم می‌آیند و من می‌توانم همان داستان‌ها را دوباره برای آنها تعریف کنم!

 

- گذشته از پریدن از روی ده صفحه‌ی اول رمان تازه‌ی اکو، که به یک گویش غیرقابل فهم نوشته شده است، شما آیا معمولا از صفحه ی یک شروع می‌کنید تا به آخر کتاب برسید، یا ممکن است که از یک جای کتاب به جای دیگری بروید و باز برگردید؟

 

وی‌ور:  همیشه از صفحه‌ی یک شروع می‌کنم، و حتی در مورد این کتاب هم ممکن است از صفحه‌ی یک شروع کنم، چون که مرتب دارم درباره‌‌ی این مسئله فکر می‌کنم. به طور خلاصه عرض کنم: شیوه‌ی کار من این است که کار را شروع کنم و تا حد مقدور با سرعت تمام پیش بروم، و گاه چند صفحه‌ای جا بیندازم. اگر مسئله‌ای باشد، پرانتزی باز می‌کنم و توی آن می‌نویسم که جمله‌ای را جا انداخته‌ام. یا جمله‌ی مربوطه را ترجمه می‌کنم و مثلاً می‌نویسم "او خوشحال / شاد / خرسند / مشعوف بود،" و تصمیم قطعی را در مورد انتخاب کلمه‌ی مناسب به بعد موکول می‌کنم. اگر عبارتی باشد که معنی‌اش را نفهمم، از روی آن می‌پرم تا بعد به سراغش برگردم. جمله را به ایتالیایی و با حروف درشت تایپ می‌کنم تا بعد که ترجمه را مرور می‌کنم، بدانم که اینجا یک مسئله‌ی بغرنج وجود دارد. بعد، در فرصت مناسبی درباره‌ی آن با اکو صحبت می‌کنم تا راه‌حلی برای آن پیدا کنم. این پیشنویس اول را که خیلی سریع (معمولا در یکی دو ماه) به دست آمده است، چاپ می‌کنم، و بعد، مسلح به یک جعبه مداد نرم Ebony و چند پاک‌کن خیلی خوب، به جانش می‌افتم و با آن مدادها و با دقت کامل به ویرایش متن می‌پردازم. جاهای خالی را پر می‌کنم، در مورد کلماتی که چند مترادف برایشان گذاشته‌ام تصمیم‌گیری می‌کنم، و جمله‌هایی را که به دل نمی‌نشینند، عوض می‌کنم. یک دسته ورق کاغذ سفید دم دستم هست، که بالای آن نوشته‌ام: "پرس و جو"، و بعد، زیرش نوشته‌ام: "ص 35"، "ص 10"، و زیر هر یک از این شماره‌ی صفحات، مسئله‌ای را که با آن روبرو هستم و بایستی با نویسنده مطرح کنم، یادداشت کرده‌ام.



 

[i] ) Stanley Elkin (1930-1995)

نویسنده‌ی آمریکایی.

مطالب مرتبط

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/500

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)